تبلیغات
خدا که روی روزهای من کلید کند همهء حافظه ام قفل می کند حتی تو
دوشنبه 16 خرداد 1390

اومدم....

   نوشته شده توسط: طیبه طاوسیان    

اومدم پس کبوترات کوشن

اون ضریحی که زیرو روم میکرد

حوض پر ماهی توی صحنت

که منو با تو روبروم میکرد

 

اومدم گوشه ای توی حرمت

ادمات خط خطی میشن میرن

هی میون حیاط با تردید

ختم امن یجیب میگیرن

 

سرده بد جوری یخ زدم اقا

چپقت رو سریع روشن کن

تا که سرما وجودمو نزده

گره های دخیلمو تن کن

 

پر پروانه های دنیا میشم

واسم اعجاز تازتو رو کن

من از عیسی و مرده خسته شدم

منو درگیر چشم اهو کن

 

سرده بد جوری یخ زدم اقا

چراغای ضریحو روشن کن

تا که سرما وجودمو نزده

گره های دخیلمو تن کن

 


یکشنبه 17 مرداد 1389

به نام تو

   نوشته شده توسط: طیبه طاوسیان    

بعد مدتها نبودن تو این دنیای مجازی امشب دوباره اومدم با یه عالمه

دلتنگیو به نام یه خدائی که ....یه خدایی که........ اصلا بی خیال. آره

 بی خیال ....اصلا به

 نام تو

سلام

یه شعر از روزگار جوونی فک کنم واسه  هف هش سال پیش باشه

واسه من خدا شدی تو

یه خدای بی جهنم

یه خدا كه از بهشتش

پر نزد حضرت آدم

 

یه خدای راستی راستی

یه خدای خوب زیبا

كه به گندماش ننازید

همشونو داد به حوا

 

یه خدای راستی راستی

اومد و ترونشو خوند

به امام دروغ نمیگم

 اومد اینجا پیش ما موند

 

یه سری اومد به ما زد

ما رو بی قرارمون كرد

توی این قصه پاییز

ما رو موندگارمون كرد

 

اومد ای ول ای دمش گرم

اومد اینجا توی شعرام

 دستامو یهو بریدم

انگاری منم زلیخام

 

و یه ترانهء دیگه...............

 

بوی ماهی پیچیده تو حوض خشک خونمون

گربه جون نیای برقصی بکنی دیوونمون

آخه چن روزیه که طلسم قصه وا شده

غیر اون خدا کسی تو قصمون پیدا شده

که می خواد برای حوض خونمون ماهی بشه

مثه اون وقتا بیاد یه کفتر چاهی بشه

که می خواد نیمه شبا ستاره سنجاق بکنه

ماهو تنگ سینهء این آسمون داغ بکنه

گربه جون اگه بیای ماهی ما دق میکنه

مارو راسی راسی رسوای خلایق میکنه

یه هف هش روزی میشه مهمون ناخونده شده

خدای تازه واسه خونهء وامونده شده

اگه سایتم ببینه قصمون تموم میشه

این همه ماهی قرمز یهوئی حروم مبشه

باز ما میمونیمو باد و این صدای هق هق و

آسمون ابریو خونهء زار و نق نق و

 

 

 


پنجشنبه 17 دی 1388

*****

   نوشته شده توسط: طیبه طاوسیان    

بعد  مدتها خواستم بروزش كنم با یه شعر تر و تازه ....واسه همین روزای گر   گرفته ...اما یهو یاد بچگیام افتادمو یه شعر خیلی قدیمی ...........

 

تپ تپ خمیر

شیشه پر پنیر

دست كی بالا ست

این سوزن یا قیچی

 

دلم می خواست یه بار دیگه قایم موشك بازی كنم

فاطمه رو از كلكام جرزنیام راضی كنم

دلم می خواست یه باردیگه تو تیله بازی ببرم

از  مرد اون بساطیه فرفره هاشو بخرم

اون وقت برم تو كوچه و به بچه ها نشون بدم

پز بدم و بازی كنم به هیچ كدومشون ندم

 

دلم می خواست یه بار دیگه با مهدی همبازی بشم

 دستشومحكم بگیرم هر جور شده بهش بگم

اگه یه روز تب بكنه من زودتر از اون میمیرم

اگه یه روز نبینمش سراغشو هی میگیرم

تا صدامو بشنوه و از خونشون بیرون بیاد

اونقده بازی بكنیم تا ماه تو آسمون بیاد

 

  اما حالا فاطِمِهِ هزار تا بدبختی داره

نون نداره  آب نداره  یه خواب راحت نداره

اون َمرده اون بساطیه حال نداره حرف بزنه

فرفره هاش باد كردن و حال نداره كف بزنه

اون وقت  باید بره تو شهر دایره و دنبك بزنه

شبیه دلقكا به پاش وصله و مرغك بزنه

 

منم دیگه بزرگ شدم

قد كشیدم

خونه های لیله برام كوچیك شدن

مهدی اگه تب بكنه من كَكمم  نمی گزه

آخه شما خوب میدونین

كوچه پر از مهدی شده

 

آی قصه قصه قصه

نون و پنیر و پسته

از وقتی كه كلاغه

رسید توی خونشون

قصه ما عوض شد

نه نون داریم نه پسته


شنبه 3 مرداد 1388

کلاغ مهربون

   نوشته شده توسط: طیبه طاوسیان    

مترسک

میگن کلاغ مهربون بازم دوباره جازدی

میگن بازم به کفتره تو قصه پشت پا زدی

میگن هف هش روزی میشه که جلد اینو اون شدی

مثل مترسکای ده لنگ یه لقمه نون شدی

میگن یه چن روزیه که رنگ پرات پریده و

کلاغ سیاه قصه ها به خونشون رسیده و

آخه مگه زمستونا نذر تو پر زدن نبود

تو باد و بارونو تگرگ به باغچه سر زدن نبود

آهای کلاغ مهربون چی شد یهو دلت شكست

کجای قصه پرزدی که پات بازم به گل نشست

چی شد که آفتاب نزده پرزدی رفتی اونورا

پریدی از خونهء ما رفتی خونه بزرگترا

مگه توی خونهء ما شمعدونی رنگی نبود

توی دل درختامون جا واسه زندگی نبود

دلم گرفته امشبو بیا فقط غزل بخون

بیا یه بار راس راسکی تا آخر قصه بمون

هی نگو اینجا نمیرم تو باغو صحرا نمی رم

نگو که امسال دیگه من ...................

کلاغ سیاه خوب من قصهء من  بسر رسید

گمون کنم گلایه هام بازم به آخر نرسید

 

 


دوشنبه 1 تیر 1388

......

   نوشته شده توسط: طیبه طاوسیان    

هزار تا قصه گفتمو باز ته قصه رفتی

یه حلق بی نفس شدم تنگ چراغ نفتی

کلاغ قصه من بودم اون که هنوز تو راهه

بی آسمونی که هنوز خیلی دلش سیاهه

قصه شدم نِشئه شدم چرتمو پاره کردی

خدا بودی نفس بودی امشب یه گوله دردی

حالام شدی قاب دیوارو ننمم آینه دق

یه خونهء قدیمیو همشو همش نقو نق

لاید یه صد سالی میشه رنگ خدا ندیده

هرچی پرنده از لب آسمونش پریده

منم نشستم به عزا ش دوده که میره هوا

بوی تعفنولجن تف توی این قصه ها

کلاغ من سر برا بود قصه اونو جادو کرد

سگ پدره یهو اومد خوابمو زیرو رو کرد

حالا دیگه مونده یه حوض که عینهو یه چاهه

بجای ماهی قرمزاش خرچنگای سیاهه

گربه نداریم لب حوض نعش رو آب ماهی

شیطون تو جلد کفتره خدا سر دوراهی

شب تا صبم خیالی نیس کابوس بد پیله شی

میسازمت یه قول بده وصلهء ناجور نشی

بچه کلاغی که بره هم خونهء من نشه

فک کنه من دیونشم دیوونهء من نشه


پنجشنبه 14 خرداد 1388

برکت باران

   نوشته شده توسط: طیبه طاوسیان    

><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>

چه خبر مردم ده برکت باران پس کو

برکت گندم و ائینه و قرآن پس کو

یک نفر آمده نا گندممان را ببرد

سیبمان را؛نفس باغچمان را بخرد

یک نفر ها ... نفسش گرمتر از شیطان است

جنس پیراهنش از پیرهن طوفان است

آمده تا به دل باغچه شلاق زند

روی ایوان غزلخوانیمان طاق زند

آمده هرچه قلم مانده به غارت ببرد

گل داوودیمان را به اسارت ببرد

گل داوودی و یک کوچهء بن بست شده

و درختی که تبر خورده و بی دست شده

وای حیف است که این کوچه زمینگیر شود

ابر و ماه و فلک از عصهءمان پیر شود

ابر و باد و مه و خورشید و فلک ... کو خورشید

یک نفر سرزده آمد همشان را دزدید

آی مشتی نفست گرم برو درد بس است

زیر این سقف گلی سایهء نامرد بس است